X
تبلیغات
♥عشق من بخند و آروممـ کن ♥

































♥عشق من بخند و آروممـ کن ♥

و 11 ماهگی النا:

اولین عید نوروزی دخترم و اولین مسافرت نوروزیش به شیراز در سال 93

7 فروردین دوتا مروارید بالای النا هم دراومد /

12 فروردین گوشاشو سوراخ کردیم  و8 روز یعدش گوشواره کفشدوزکیشو تو گوشش کردیم / مبارکت باشه عزیزم

تا امروز این کلمات رو مبگه بابا ماما عمه اب ، البته خبلی واضح نمیگه 

دستشو دراز مبکنه و یه جیزی میخواد بهمون بده مبگه ب ب یعنی بیا 

و متاسفانه عاشق پستونکه / تا الان 5 تا پستونک خریدیم هر وقت میریم بازار گمش میکنه =D

وایستگی شدید به من داره 

از اول 12 ماهگی هم وعده های شیرشو کمتر کردیم و بهش غذا میدیم / شیر پاستوریزه هم  روزی به وعده میدم 

و اما 22 فروردین هم عقد عمه اخریش وو کوچیکه بود که خیلی دوس داشتی و همش تو دست زدن بودی پ

و در اخر که باور نمیکنم این وروجکی که الان این همه شیطون شده همون فسقلیه که سال پیش هین موقع ها بود که میخواست دنیا بیاد /

11 ماهگیت مبارک گل من 

موضوع مطلب :
♥گلــــــــی ♥|سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393|0:37|

23 اسفند 92 / 10 ماهگیی النای من 


11 اسفند چهارمین سالگرد ازدواجمون رو کنار وروجک شیطمونمون جشن گرفتیم / کادوی همسری و دخترم به من گوشواره ای بود که دوس داشتم ...

و اما کارهایی جدید النا توی ده ماهگی 

هر کدوم از وسابلشو به ایم میشناسه وقتی میگم توپ به توپش نگاه میکنه ، وقتی میگم بریم تاب تاب بازی سریع شروع میکنه به دس دسی و میره طرف تابش که بذارمش تو تابش / هر وقتم خیلی اذیتم میکنه تنبیه اش اینه که بره توی تابش بشینه =D

عاشق اهنگ بزن برقصان چاووشی هس مثل باباش ، تا صداشو میشنوه شروع میکنه بهع دست زردن 

عاشق پرتقال و سرلاک و سوپ . ماست  و زره تخم مرغ

و موز رو اصلن دوس نداره :(

عاشق خاله کوچیکشه و هر وقت میرم خونه مامانم همش دنبال اونه و در حال گریه برای خاله ش 

این دختر من هی به کم وزن اضاف میکنه هی مریض میشه وزنش همش رو 8/5 مونده / حالا هم که قراره دو تا مروارید یالاییش دربیاد چند هته ست خواب نداره عزیز دلم 

متاسفانه دیگه شیر من تموم شده و النا تا 9 ماه نیمی بیشتر شیر مادر نخورد  خیبی ناراحت شدم ولی چه میشه کرد .

و اما از موقعی که دوباره لثه هاش شروع کرده به درد دوباره عاشق پستونک شده و بدون اون خواب نمیره تا یه هفته هم مقاومت کردم برای ندادنش ولی دیگه بیخوابیام زیاد شده بود منم دادم بهش دیگه هر چی بادا بادا 

و باورمون نمیشه دوماه دیگه وروجک خونه ما همون فسقلی دیروزمون قراره بکساله بشه 

و عیدی ما به دخترمون نیم ست کفشدوزک بود / البته انگشترشو نگرفتمم چون نیازی نبود الان برا انگشتر 

وزنش هم همون 8/500 

وزن خودمم بعد از 10 ماه 61 کیلو هس که دیگه چون شیر نمیدم افتادم رو دور رژیم گرفتن که 3 کیلو کم کنم برسم به 58 / وزن قبل بارداریم 

میدونم هیشکی اینجا رو نمیخونه ولی چیکار کنم من مینویسم / دوستون دارم 

موضوع مطلب :
♥گلــــــــی ♥|پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392|16:45|

دوباره یه 23  ام دیگه از ماه و 9 ماهگی النای من !

دست زدن و چهاردسته و پا رفتن و بابای کردن   و حرکت لبهاش برای بای بای گفتن خیلی اروم 

شیطونییییییییییی  کردن و  خودش رسونده به آشپرخونه و اتاق خواب و باز کردن کشوها و ریختن لباسهای از کشو 

و هر چی  رو که میبینه یه کم از خودش بزرگتره ازش یلند میشه و همچنین 9 ماه و دو روزش یود که یا کمک میل وایمیسته و شروع میکنه به حرکت کردن

سخت ترین قسمت بچه داری از روزی شروع شد که چهاردست و پا رفتنشو شروع کرد ، کل زندگیتو باید به خاطر شیطونیشون جمع و جور کنی :(

 و تولد 25 سالگی من با یه دختره 8 ماه و نیمه ناز , و یه جشن کوچیک خونوادگی و یه کادوی دوستداشتنی از طرف همسرم و النا جونی :)

خیلی بده که خیلی کم به اینجا سر میزنم کاش بتونم وقتمو تنظیم کنم و بیام 

قربون همتون / برم که از بس سر و صدا کرد سرمون رو برد 

موضوع مطلب :
♥گلــــــــی ♥|شنبه بیست و ششم بهمن 1392|19:37|

وای باورم نمیشه 8ماهه که همه زندگیمون شده النا 

ماه به ماه شیرین تر ، جیگرتر و عسل تر میشه / ماه به ماه شیطون تر 

ولی خداییش این ماهی که گذشت یه وروجکی شده برا خودش 

تا یادم نرفته بنویسم چه کارایی رو یاد گرفته :

از اول هفت ماهگی نشستن رو یاد گرفت ولی زیاد تعادل نداشت ، همچنین سینه خیز رفتن رو 

تا 10 دی پسر عموش برای اولین بار اومد خونمون (یکماه و 2 روز از النا بزرگتره) ، نشستن و سینه خیز رفتن رو کنار اون بهتر یاد گرفت ، عجب شیایی بودا یکیشو بیرون میخوابوندیم ییکیشو داخل ، با هم میخوردن و میخوابیدن و جیش میکردن 

و اما 11 دی یعنی توی سن 7 ماه 18 روزگی اولین دندونای پایین دخترم نیش زده که الان دیگه سفیدیش مشخصه کاملا / قربونت بره مامانت 

و اینکه با تلاشهای فراوان پدرش برای اینکه اول بگه بابا و با شبی چند بار تکرار کردن این کلمه بلاخره النا یاد گرفته اینو بگه اونم 17 دی توی 7 ماه 22 روزگی میگه با      با    یعنی یه کم فاصله میندازه بینش / مخصوصا اگه سرحال باشه هی تکرار میکنه /

و وقتی خوابشو کرده باشه و شیرش رو هم خورده باشه یه سر و صداهایی میده که صدای خودمونم نمیشنویم / همش میگه به من توجه کنین / همش مخاطبش منم / فدا مدا عزیزکم 

و اما شینه خیز رفتنش داره تبدیل میشه به چهار دست و پا / از یه قدم دو قدم شروع کرده و امروز که 8 ماه و یه روزش شده چند قدم بیشتر رو برداشت

یعنی عاشق باباشه 

منم وقتی که روسری سرم میکنم برای بیرون رفتن محاله بره تو بغل کسی دیگه حتی باباش ، شاید چون فکر یکنه فقط من میتونم ببرمش بیرون 

الانم خوابه وورجکم و من دلتنگش / خداییش خیلی شیرینه / ایشالا نصیب همه بشه این شیرینی / آمین 


وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین




موضوع مطلب :
♥گلــــــــی ♥|سه شنبه بیست و چهارم دی 1392|14:34|